خرید بک لینک
بعد از اینکه عاقد رفت همه ی حضار یکی یکی به سمت جونگی و یورا رفتن تا هم بهشون تبریک بگن و هم براشون آرزوی خوشبختی کنن . آخرین نفر هیونگ بود که به اونا نزدیک میشد . جونگی خون خونش رو میخورد اما به خاطر یورا نمی تونست چیزی بگه برای همین فقط روش رو برگردوند تا چشمش به هیونگ نیفته . یورا با دیدن هیونگ ب

برچسب: نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: شنبه 31 تير 1396 ساعت: 11:21

- سلام یورا به آرومی و زیر لب جواب سلام جونگمین رو داد - حالت خوبه ؟ یورا با عصبانیت به جونگمین نگاه کرد و بعد از اینکه چشم غره ای بهش رفت دوباره سرش رو پایین انداخت و چشم به میز دوخت . جونگمین سعی کرد دستای یورا رو بگیره اما یورا با کشیدن اونا مانعش شد . در همین لحظه گارسون نوشیدن

برچسب: نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 1:45

صدای زنگ تلفن روی اعصابش بود . سرش به شدت درد می کرد و از اینکه اون صدای لعنتی اونو از خواب شیرینش پرونده بود خون خونشو می خورد . سعی کرد توجهی بهش نکنه اما مگه صدا قطع میشد ؟ دستش رو به سمت پاتختی برد و گوشیشو برداشت و بدون نگاه کردن به صفحه اش دکمه سبزش رو زد و با صدای خواب آلود و نیمه عصبی جواب د

برچسب: نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 1:45

جونگی زیر بغل یورا رو گرفته بود و به آرومی اون رو به سمت کاناپه برد و بعد از نشوندن یورا روی اون خودش به سمت آشپزخونه رفت تا جعبه کمک های اولیه رو بیاره . جونگی با دقت مشغول شستشوی زخمای یورا شد و بعد از بستن اونا خودش هم روی کاناپه کنار یورا نشست و اون رو در آغوش کشید و با دستش شروع به نوازش موهای

برچسب: نویسنده: طاها زارعی‌پور تاريخ: سه شنبه 27 تير 1396 ساعت: 1:45

صفحه بندی